خسته میشوم بومم را برمیدارم به کناری می روم ... رنگ می پاشم ، اما باز هم از میان رنگهایم تصویر تو را می بینم می دانم ، بیهوده است تمام سرگرمی هایم برای از یاد بردنت ... دیگر طاقت نوشتن ندارم، وقتی درمان دردهایم پیدا نمی شود باز به رویاهای خود می روم آنجا که می توان هر اتفاق عجیبی را آسان کرد آنجا که می توان تا آخر راه باتو بود پس بیهوده خود را به این دنیا و رنگهایش نمی بازم... سفرت به سلامت مسافر خسته ی من تومی روی اما من دیده می دوزم به راهی که رفته ای و نگاهم را نمی گیرم تا تو آیی باور نکن اگر روزی از لابه لای حرفهای این آدمیان بی عاطفه ، بی وفایی مرا شنیدی باور نکن اگر روزی آمدی و در خانه ام بسته بود ، باور نکن اگر گیسوی مرا جز تو کس دیگری بافته بود ، باور نکن لبخند ساده ی مرا بدون تو کار من نیست دل بستن و دل کندن ، عاشق شدن و فراموش کردن ، سفرت به سلامت مسافر خسته ی من ، الهی کوچه های تنگ غربت نصیب من شود و قصر رویاها نصیب تو الهی وزش باد ظلمت در کوی من باشد و نسیم عاشقانه در کوی تو الهی اگر می شکند شیشه ی عمر من باشد و وجود تو همیشگی سفرت به سلامت مسافر خسته ی من اگر رفتی هرگز نگو یار من در کوچه ای ویرانه بود بگو یار من از عشق من بی خانه بود هرگز نگو یار من دیوانه بود بگو یار من از آرزوی دیدنم هر شب زمین را شسته بود ... سلام دوستای خوبم ممنونم از نظراتی که دادین این نقاشی آخرمه خیلللللللللللی دوسش دارم خوشحال میشم نظرتونو درموردش بنویسین. خدایا خسته ام خسته از این دنیای تنهایی ، خسته از عشقهای تو خالی خدایا زندگی در زمین سخت است ، در میان عاشقانی که مفهوم عشق را نمی دانند ، در میان عشقهایی که زود به بن بست می رسند ، خدایا سخت است می خواهم زود تنهایی ام را بگیرم و تصویری از عشقم را قاب کنم تا دیگر اثری از من و عشقم نباشد خدایا می خواهم امشب غریبانه تا صبح ناله کنم تا شاید دست مهربانی مرا ببرد از این کویر غم ... خدایا کم طاقت نیستم اما این روزها عجیب دلم گرفته است نمی دانم شاید هنوز هم در انتظارم ... خدایا خسته ام می خواهم امشب آخرین نظاره گر کلبه ی تنهایی ام باشم و از صبح این شب همیشه با تو باشم ... آنقدر دوست دارم زیر باران در شب ، در خیابانهایی که مقصدشان را نمی دانم راه بروم که یا خیابانها تمام شود یا شب صبح شود اما می دانم هیچ کدام تمام شدنی نیست ... آنقدر دوست دارم مثل بچه ها صبح تا شب بازی کنم و زخمی شوم به جای اینکه مثل آدم بزرگها هر روز دلم زخمی شود... آنقدر دوست دارم تمام دوستانم را در کنارم داشته باشم و همراهشان گذشت ثانیه ها را احساس نکنم و نقاب غم و اندوه خود را کنار زنم ... آنقدر دوست دارم روزی مثل معلم نقاشی امان نقاشی بکشم و مثل او فکر کنم و مثل او شوم ... آنقدر دوست دارم پنجره های بسته را باز کنم ، عشقهای خفته را بیدار کنم و دستهای خالی را پر کنم ... آنقدر دوست دارم وابسته نشوم به چیزی و کسی که میدانم سهم من نیست و عاقبت خواهد رفت و قسمت دیگریست ... آنقدر دوست دارم اندوه کسی را نبینم ، کینه به دل نگیرم و بی کس و تنها نمیرم ... آنقدر دوست دارم روزی که می روم ، خالی باشم ، دلی نشکسته باشم و آهی نکشم برای کسی ... آنقدر دوست دارم بیقرار کسی باشم که بیقرارم باشد ، چشم به راه کسی باشم که چشم به راهم باشد و عاقبت عاشق کسی باشم که عاشقم باشد ... آنقدر دوست دارم عشقی نصیبم شود که چون خودم باشد آبی و خاکی ، غریب و تنها ... امروز صفحه ی سفید دفترم را باز میکنم اما دیگر حرفی ندارم که بنویسم ، چون تو سراسر سرزمین روحم را تسخیر کردی و خود مرا سرکوب من همه بیراهه ها را رفتم ، اما همه سراب بودند و تو نبودی حتی دیگر صدایی برایم نمانده که فریاد بزنم و غم و اندوه خود را بیرون بریزم... دیگر پایی نمانده که بگریزم و خود را از این حصار غم برهانم دیگر یار شیرین کنج اتاقم شده ام و همنشین باوفای فرش زیر پایم من تو را قدر تمام ثانیه های عمرم دوست داشتم، قدر تمام لحظه هایی که خوابیده بودم ، قدر تمام ستاره هایی که هر شب در آسمان دیده بودم. اما تو مرا قدر یک هسته انگور ، قدر یک مرده ی در گور ، قدر یک غنچه ی گل هم دوست نداشتی... اما خوب شد آخر همه عشق مرا فهمیدند و مرا چون دیوانه ها در شهر قصه ها رها کردند ، حتی دیگر دوره گرد کوچه امان هم فهمید من عاشقم آخر هر وقت می آمد اسم تو را صدا میزد ، نه شاید او چیز دیگر میگفت و من چیز دیگر میشنیدم... صحرای نا امیدی شد قلبم ، اما باز هم مرا چون کودک تنها گریاندند و آخر چون کبوتر روی بام پروازم دادند و رهایم کردند... چمدان دل خود را در شهر تو جا گذاشتم اما لعنت به این شهر که نگاه تو را ربود. امشب میخواهم نبودنهایت را دور بریزم و بودنهایت را در آغوش بگیرم اما نمیدانم کدام غریبه بودنهایت را از من میگیرد و باز من می مانم و نبودنهایت... چون میخواهم سیر ببینم تو را زود سیر می شوی از من به چه جرمی اینگونه پس می دهی حساب یک عمر خوبی ام را... آنقدر بی تو دلگیر می شوم که روزی صد بار با عکس تو درگیر می شوم و می دانم عاقبت روزی زمین گیر می شوم... لبم را می گزم و می خزم در بی کسی خسته ای بی جان می شوم و می نویسم از کودکی تا دیگر نباشد افسون نگاه کسی در خلوت یک رفتنی روزهای خود را می شمارم و ساعتهای عمرم را حساب می کنم و غم هایم را می کاهم و می ماند ده سال کودکیم پس وای به حال کنونیم ... به خاطر داشته باش اگر تو هیچ تجربه ای از عشق نداشته باشی، آنوقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. تلاش نکن که زندگی را بفهمی، زندگی را زندگی کن! تلاش نکن که عشق را بفهمی، عاشق شو! همیشه همچون توپ پلاستیکی باشید که هرچه محکم تر به زمین می خورد بالاتر می رود. بهتر است برای یک روز هم که شده " شیر باشید " تا آنکه در همه سالهای زندگیتان " گوسفند " باشید. خیلی بامزه است ما خودمان تقدیرمان را می سازیم و آنرا سرنوشت می نامیم. زندگی همچون دوچرخه سواری است ایستادن همان و زمین خوردن همان. اگر در یک عشق طرد شدید، هزاران عشق دیگر در انتظارند.تصور اینکه نتها یک عشق وجود دارد، فریبی بیش نیست. به خاطر بسپار هیچگاه از محبت هدر رفته سخن مگو، مطمئن باش محبت چیزی نیست که هدر برود. به یاد داشته باش خداوند به دستهای پاک می نگرد نه به دستهای پر. به خاطر بسپار کسی که خود را در اشک می شوید، پیوسته پاک است. عشق چون رودی جاریست. جاری می شود، دگرگون میکند و هیچ مانعی نمی شناسد. حقیقت این عبارت را دریاب: وقتی چیزی زیاد به چشمانمان نزدیک باشد نمی بینیم برای دیدن به فاصله ای نیازمندیم. به خاطر بسپار تنها یک راه به سوی بهشت وجود دارد که در زمین آنرا " عشق " می نامیم. شهوت دارای همان انرژی عشق است، تنها تفاوت آنها در سمت و سوی آنهاست، شهوت رو به مادون دارد و عشق به ماورا می نگرد. اقرار کن که دیروز خطا کردی، این نشان می دهد که امروز عاقل شده ای. وجدان چون سگ نگهبان است که می توان از کنار آن گذشت اما نمی توان آن را از پارس کردن بازداشت. همواره می توانیم بگوییم سنگی که دیگران به سوی ما انداخته اند، به ما نخورده است تنها شب هنگام می توانیم در سکوت به خاطر پیشانیمان بگرییم. در جهان هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دو بار در روز وقت دقیق را نشان بدهد! گاهی تلویزیون و رادیو را خاموش کن و در سکوت و تنهایی، ساعاتی را به آرزوهایت بیندیش. خالص ترین سنگ از سوزان ترین کوره حاصل می گردد و روشن ترین آسمان از سهمگین ترین طوفان ها، و بهترین انسانها از ... ؟ خودتان بگویید!... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




